نیکانیکا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 25 روز سن داره

نیکا، هدیه قشنگ خدا

مامانی صبحونه نون سالم می خوام

با مزه ی مامان؛ مامانی باز اومده با یه مطلب بامزه ی دیگه از شیرین کاریهای تو؛ تو خبلی نون خالی دوست داری،بعضی وقت ها ما داریم غذا می خوریم ولی شما نون خالی بهت مزه میده و به جای غذا می خوری،منم حرص می خورم بچم داره نون خالی می خوره،بابایی میگه بزار بخوره کاری باهاش نداشته باش. این قضیه ی دوست داشتنت چندروزه شدید تر شده یعنی آخر شبها هم میگی مامان گشنمه برام نون بیار. امروز صبح از خواب بیدار شدی و می گفتی نون سالم می خوام(منظورت همون نون خالیه خودمون بود) نوشیجونت عزیز دلم ایشالا گوشت بشه بچسبه به بدن خوشملت  مامان جون میگه همه ی این کارهای جدیدی که انجام میدی دوره داره،حرص نخور ...
5 ارديبهشت 1395

سوغاتی محدثه جون از اصفهان

عشق مامان؛ این کیف محدثه جون زحمت کشیده سوغاتی از اصفهان برات اورده.تو هم با دیدن این کیف کلی ذوق کردی و همش دنبال یه چیزی می گشتی که بندازی داخلش.عمه به شما گفت خوب عمه جون گز بنداز داخل کیفت،تو هم با باشه های قشنگی که میگی،گفتی باشه(دقیقا بین شه و سه)وخیلی بامزه با دستای کوچولوت چند تا گز انداختی داخلش. محدثه جون دست درد نکنه خیلی قشنگه دوسش دالم محدثه جون دوست دالم... ...
5 ارديبهشت 1395

بابا جونم روزت مبارک

نیکا جونیه مهربون ما؛ امسال روز پدر همزمان با تولد مامان جون شد و ما در اصل 2تا مراسم داشتیم یکی روز پدر و دیگری تولد مامان جون عزیز.آقا جونم امسال خونه مامان جون بود.شب خیلی خوبی بود و به همگیمون خوش گذشت. بابا جونیه عزیزم روزت مبالک قابلت نداره خیلی دوست دالم عزیز دلم برای دیدن بقیه عکسای مراسم لطف کن برو ادامه مطلب... باباحاجی عزیزم روزت مبالک قابل شمارو نداره خیلی دوست دالم آقا جون عزیزم روزت مبالک قابل شمار و نداره خیلی دوست دالم مامان جون عزیزم تولدت مبالک خیلی دوست دالم محدثه بدو با مامان جون شمعار فوت کنیم همت...
2 ارديبهشت 1395

دربی

سلام دخمل کوچولوی پرسپولیسیه من؛ امروز تیم بابایی که از عکس بامزه ی شما معلومه پرسپولیس با استقلال بازی داشت ومن هم صورت ناناسی تورو رنگ کردم و کلا سر تا پا قرمزت کردم تو هم کلی ذوق می کردی بابایی هم با دیدن تو کلی ذوق کرد و با اشتیاق تر بازی دید ما هم همراهیش کردیم تیم ما 4 تا گل زد و بابایی هم هر بار که گل میزد تورو بغل میکرد و بالا مینداختت وکلی هورااااااااااااااااااااااااااااااو جیغ و داد... روز خیلی خوبی بود... اینجا هم تو و بابایی در حال ذوق کردنید یزره موز بخولم انرژی بگیرم بیشتر شادی کنم دختر عزیزم ایشالا همیشه شاد باشی و همیشه همراه بابای...
28 فروردين 1395

33 ماهگیت مبارک عشقم

فرشته کوچولوی مامان؛ عمه جون و محدثه جون تو 33ماهگیت غافلگیرمون کردن.عمه جون با محدثه کوچولو زحمت کشیدن برات یه کیک خوشمزه پخته بودن و شما خیلی خوشحال شدی و با محدثه کلی ذوق کردین. نیکا جون بفرمایید قابلت نداره،ماهگردت مبارک دست درد نکنه محدثه جون زخمت کشیدی محدثه جون خیلی دوست دارم ...
28 فروردين 1395

اولین باری که بیرون اسکوتر سوار شدی

دختر عزیزم نیکا جونیه مامان؛ تو این روزای بهاری که هوا خیلی خوبه و به قول خودت ،بریم بیرون حال میده .من هم گاهی اوقات میبرمت بیرون و شما هم خیلی قشنگ با بچه ها بازی می کنی. اینجا هم اولین بار بود که بیرون اسکوتر سوار شدی اولش زیاد بلد نبودی اما بعد از اینکه آیدا بهت یاد داد سریع یاد گرفتی و کلی ذوق کردی. اینجا هم با بچه ها مشغول خاله بازی هستی عزیز دلم ایشالا همیشه شاد باشی... ...
28 فروردين 1395

سیزده بدر 1395

نیکا جونی مامان ما امسال سیزده بدر خونه باباحاجی و مامان جون بودیم .دایی علی و زندایی و یاسمین کوچولو هم ازشب سیزده بدر خونه باباحاجیشون بودن و خوابیدن که به اتفاق عمه جون و عمو محمود و محدثه جون و آقاجون همگی بریم بیرون،اما نه تنها ما بلکه خیلیای دیگه همه به خاطر بارش شدید بارون و سردی هوا تو خونه موندن،اما با این حال خیلی خوش گذشت... اینجا قبل از ناهارجلوی بلوک باباحاجیه و جالب اینجاست که سردی هوا مانع بازی کردنتون نشده قربونتون برم تو و محدثه باعشق بازی میکردین و مردها هم مشغول درست کردن کباب بودند تو این هوای بارونی همون بهتر که تو خونه غذامون بخوریم بفرمایید نوشیجوووووووووووووووووووووووووونت عشق...
22 فروردين 1395

مامان جونم روزت مبالک

دختر عزیز و مهربونم خدارو هزار مرتبه شکر میکنم که مهربونی زیادیرو از همین کوچیکی تو وجود با ارزشت گذاشته که انقدر با مهربونی و زبون شیرینت به من گفتی روزت مبارک و همین برای من بسه... البته این مهربونی زیادت از مهربونی زیاد بابایی هم نشات میگیره که به تو منتقل کرده آخه بابایی شب روز مادر که ازسر کار اومد  از طرف تو برام یه شال خوشگل که عکسش میبینی گرفته بود و به تو داد که به من هدیه بدی منم خودم زدم به اون راه که مثلا متوجه نشدم و تو هم خیلی مظلومانه و با کمی خجالت و با دستای کوچولوت این شال  قشنگ به من هدیه دادی و همین جور که بابایی بهت یاد میداد به مامانی بگو روزت مبارک به من گفتی  روزت مبارک واین یعنی...
22 فروردين 1395

تولد باباحاجی

عسل مامان سلام؛ 10 فروردین تولد بابا حاجی بود و ما و مامان جون و عمه جونشون طبق هر سال برای باباحاجی جشن گرفتیم.بابا حاجی خیلی خوشحال شد و با تو و محدثه شمع 55 سالگیش فوت کرد.تو و محدثه هم حسابی رقصیدین و کلی ذوق کردین. همون شب قبل از تولد، عمو محمود و عمه جون هممون برده بودن رستوران زیتون اینم عکس شما با محدثه تو ماشین بابایی تو راه در حال خوندن آهنگ اون شب تو شهربازی زیتون بعد ازشام کلی بازی کردین و خوش گذروندین باباحاجی جونم ایشالا 120ساله شی نه 120سال کمه همیشه زنده باشی خیلی خیلی دوست دارم... ...
22 فروردين 1395

جریان ترسیدن و نترسیدن از ماهی عید

عشق مامان نیکای جونی؛ یه مطلب بامزه ی دیگه که دلم نیومد برات نزارم این بود که شما اولش وقتی ماهی میدیدی می ترسیدی.عمشون چند روز مونده به عید ماهی خریده بودن و گذاشتن بودن رو اپنه آشپزخونشون، ما تا اون موقع نمیدونستیم که شما از ماهی می ترسی بعد دیدیم که سمت آشپزخونه نمیری و خودت جمع می کنی فهمیدیم که به خاطر ماهیه بعدش عمه هر کاری کرد نتوست راضیت کنه که بری طرف ماهی ،کار به جایی رسید که گریه ام می کردی ،عمه بیچاره هم به خاطر تو ماهی گذاشت تو بالکن خونشون. محدثه هم به تو می گفت نیکا جونی ترس نداره که کوچولوی ،کاری باهات نداره، ولی تو فقط می ترسیدی،اینم یکی از ترسای بامزت بود. رفتیم شمال برگشتیم. از خونه مامان جون می خواستیم بری...
22 فروردين 1395